قربان خاک پایت ای مهر عالم آرا/شوق لقایت ای شاه برده ز دل قرارا

تا کی در انتظارت روز و شبان بنالم/رحمی به این بلاکش کن از کرم خدا را

از دیده با خیالت تا چند اشک ریزم/حتی متی اُنادی یا مُطلِق الاساری

دلدادگان عشقت در سوز و ساز تا کی/مستوحشین هجراً مستوقدین نارا

تا چند پرده داری بی پرده چهره بنما/ده کام بینوایان زان چهره دلارا

تا عکس رویت ای شاه در شیشه دل افتاد/بشکست جام دلرا بد گر چو سنگ خارا

حیران ز نار هجران آتش گرفته جانش/آیا شود که بیند روی تو آشکارا


دیوان حیران علامه میرجهانی

ص 17