هر چه هست تویی

خدایا! ما بندگان ضعیف هستیم، ما بندگانی هستیم كه هیچ نداریم، ما هیچیم و هرچه هست تویی. ما اگر چنانچه خلاف می‌كنیم نادانیم، تو بر ما ببخش. تو ما را به این ماه مبارك رمضان وارد كن به طوری كه با رضای تو وارد بشویم در او. خدایا! تو ما را لیاقت بده كه در این مهمانی كه از ما كردی به‌طور شایسته وارد بشویم. خدایا! این ایران كه از همه اطراف به او هجوم شده است، برای اسلام، این ایران را تو تقویت كن.

بیانات حضرت امام خمینی رحمه‌الله در دیدار نمایندگان مجلس - ۹ خرداد ۱۳۶۳


چند روز دیگر تا 2 سالگی!!!

با سلام وخسته نباشید خدمت رفقا

چند روز دیگه وبلاگ مون 2 ساله میشه.2 سالی که گه تند و گه آهسته رفتیم...

ولی هر جوری رفتیم یه تار مویمون می ارزه به اون 4 شنبه ای ها...

ما به ظهوز نزدیک شده ایم

افسانه خارپشت ها

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند...
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد
بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند...
ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست...


و این چنین توانستند زنده بمانند...

طلاب در مدارس برای استفاده از تلفن همراه مجازند یا نه ؟

خبر جالبی بود

شاید برای شما هم جالب باشد.

http://is-hozeh.ir/ShowPage.aspx?page_=news&lang=1&tempname=main&sub=0&PageID=641&PageIDF=6

گاهی باید نشنید

1058 داستان کوتاه: گاهی باید نشنید

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند