مکاشفات یوحنا( ابو یحیی) یا دیدار با امام رضا از نوع سوم
Episode1:
ساعت 5 بعد ازظهر- بعد از یک خواب 2-3 ساعته در شب قبل ورانندگی طولانی - با چشمانی پف کرده و به شدت خسته و البته آواره در مشهد:
به دنبال جایی برای نماز بودیم و چه جایی بهتر از حرم امام رضا(ع) ولی اصلا حس زیارت نبود و گفتیم امام رضا ما ا ومدیم نماز بخونیم ایشالا زیارت باشه طلبتون برای فردا که سر فرصت بیایم. سفرهای قبل که همه اش دانشجویی و با عده ای از اراذل و الواط رفته بودبم قبلش یه شعر دسته جمعی وتوجه و اشکک وناله ای بود ولی این دفعه مثل اسب وایسادم تو صف که بگردنمون وبریم تو صحن جامع رضوی. اکثرا از باب الجواد وارد می شدم وخیلی دوست داشتم که این دفعه هم همین کار رو بکنم ولی دیگه رمقی نبود. تو صف پیرمردی که مسول کاویدن ما بود یه لبخندی زد و گفت حاجی رو گوشه قلبت نوشته exit یعنی خروج .برای چی اینو اینجا نوشتی؟ یه لحظه مکث کردم دیدم راست میگه ولی حالا تو این گیر ویری و خستگی اونم مسول ورودی صحن جامع رضوی چیکار داشت به لباس ما و نوشته روش!!! دیدم بالاخره پرسیده وباید یه چیزی جواب بدم. گفتم مشتی نوشته خروج ،یعنی وقتی که میای پیش امام رضا تمام درد وغم ز قلبت خارج میشه!!!
اینو گفتم و وارد شدم . تو راه تازه شروع کردم به این جمله خودم فکر کردن. توجهی رو که می خواستم با صد تا شعر و 200 اراذل و اوباش دانشجو پیدا کنم ایندفعه با سوال یه پیرمرد وجواب غیر ارادی خودم پیدا کردم. سریع رفتم که اذن دخول بگم و برم تو.دیدم بلندگو داشت سخنرانی عالمی رو می ذاشت که می گفت وقتی میای پیش امام رضا باید راضی باشی به امامت اونها و ولایت اونها. بعد هم شروع کرد به نقل یه خاطره از آقای نخودکی که بلند گو قطع شد. دیدم که نه ایندفعه خود امام رضا ما رو کشونده تو رینگ که خودشون چپ و راستمون کنند. گفتم امام رضا بیخیال... ما تسلیم....
نماز رو خوندم و هتل کرایه کردن وبی هوش شدن تا آخر شب همان.
Episode 2:
روز دوم –اطلاع برخی از دوستان از اومدن بنده به مشهد و ابراز لطف های (فحشهای) پیایی که از بیان آن شرم می کنم .
گفتم امام رضا دمت گرم از امروز رو جز زیارت حساب کن. و خوب نشستم رفقا و خواسته هاشون رو مرور کردم و هریک را دعایی کردم بس طولانی(برای هر کدومتون یه صلوات فرستاده باشم باید کلاهتون را هوا کنین) بعد هم بعد از کلی فکر رفتم جلوی گنبد تو مسجد گوهر شاد و گفتم که که امام رضا من یادم نمیاد که تو مشهد از شما مال و منال و بچه وخونه و از این بساط ها خواسته باشم ولی این دفعه دیگه فرق داره و دارم میرم خواستگاری و با نون و تقوی هم که نمیشه زندگی کرد پس خودت برسون اون گونی های پول رو که خودت می دونی.بعد با کلی جلال و جبروت اومدم خونه که بالاخره یه بار هم ما از امام رضا یه چیز به درد بخور خواستیم.
Episode 3:
هتل- نیمه های شب ساعت 3
ناگهان از خواب پریدم. چیزی که تا به حال اصلا شاید یه بار هم تجربه نکرده بودم.خواب عجیبی بود. با بچه های جلسه جمع بودیم و اکبر هم اون وسط می چرخید و کسی زیاد کاری باش نداشت. همون اکبر خودمون بود ولی خیلی جوون شده بود و کرک وپرش هم سیاه و تازه بود. اون وسط ما دورش حلقه زدیم و شروع به حرف زدن کردیم .اون هم گله می کرد که چرا ما در دوران دانشجویی یکی از بچه های طیف مشهد رو اذیت می کردیم و نمی ذاشتیم که هر غلطی میخاد بکنه .نمی دونم بحث مون به کجا کشیده شده بود که من رفتم جلو و لپ اکبر رو کشیدم وگفتم "گوگولی مگولی حرص نخور" خلاصه خیلی ملوس شده بود اکبر و اگر شما هم اون دور وبر بودیم حتما همین کار منو می کردین. در ضمن عمار هم بعد از من نزدیک ترین گزینه به وی بود همین لحظه بود که از خواب پریدم و "فوقع ما وقع".
یک اکبر لوث و دوست داشتنی
![]()
خیلی خنده ام گرفته بود. دیدم از امام رضا هم که پول میخای باید از واسطه هاشمی عمل کنی وتازه فهمیدم که و " وما ادراک هاشمی" یعنی چه.تمام آنچه ما از هاشمی سراغ داشتیم ومحبت ما به او مربوط به این دنیا بود ودر اون دنیا "له مقام محمود"
دیدم عجب خریتی کرده بودم که اومده بودم از امام رضا پول و پله خواسته بودم.صبح با قلبی نادم و رویی سیاه و زبانی به استغفار گویا و از" باب الرضا" در جستجوی رضا ،وارد صحن جامع شدم .اذن دخول خواندم و به امام رضا گفتم غلط کردیم که فکر کردیم و چیزی خواستیم، ما خود شما را می خواهیم و خودتون بگین که چی به درد مون می خوره. در اینجا کلماتب بین من و امام رد وبدل شد که از ادامه شرح آن معذورم.
Episode 4:
چون با خانواده رفته بودیم مشهد یک روز را هم به عشق و صفا و بازدید از طرقبه پرداختیم. تازه یاد مشهدی ها و دشمنی سابق مون با این جماعت افتادیم. رانندگی با من بود و 2-3 جا آدرس پرسیدیم وراه افتادیم. به نکته خیلی عجیبی برخودم اونم اینکه باید تابلو های افتضاح مشهد رو هم به تمام نکات منفی خودم از شهر قاتلین امام رضا اضافه کنم( نام شهر قاتلین امام رضا را به این علت انتخاب کردم که در یکی از سفرها که رفته بودیم کوفه و میثم مطیعی مداح بود تو خود شهر کوفه شروع کرده بود به فحش خار وخاشاک دادن به کوفی ها که این لامسب ها با امام علی و بقیه ائمه چقدر بد تا کردن. چندتا از بچه ها می گفتن کافیه این عرب ها بفهمن که ما داریم چی میگیم تا تیکه بزرگمون گوش مون باشه. اونجا به ذهنم رسید که حتما اگه این عرب ها بیان مشهد هم همین فحش ها را به مشهدی ها میدن. که در هر حالت کسی به ما اصفهانی ها فحش نده به هرکی میخاد بده طوری نیست!!! )
انواع جدیدی از اعصاب خوردی حین رانندگی را که قبلا تجربه نکرده بودم تجربه کردم.
حالت 1: با سرعت 100 کیلومتر در ساعت مشغول رانندگی در اتوبان هستی.روی تابلو می بینی که مقصدی که میخای بری را، روی سمت راست تابلوها زدن فکر می کنی که باید بری سمت راست ولی وقتی به فاصله 2 متری تابلو می رسی مبینی که یک فلش کوچک به سمت چپ روی راست ترین تابلوی خیابان وجود داره. 2 تا کار میتونی بکنی
1) بزنی روی ترمز و دود سفیدی اوتوبان را بر داره و بعد بری که سمت چپ(البته در این حین تمام فحش هایی رو که بلدی تو یک لحظه با خودت مرور می کنی ولی چیزی به زبون نمیاری چون خانواده همراهت هستن)
2) مسیر سمت راست رو بری تا دوباره از یه نفر دیگه ادرس بپرسی و با حالت دوم تابلو های مشهد آشنا بشی.
حالت 2: نصب تابلو دقیقا روی سر خود خیابانه و اینکه شما باید نقشه مشهد را از قبل بلد باشی چون در این مورد اصلا تابلو به دردت نمی خوره.
حالت3: وارد 2 راهی می شوی و میبینی که مقصد تو در راه سمت راست است و وارد آن خیابان می شوی.... وقتی وارد می شوی انتظار داری که تابلو های دیگری باشد تا تو ضیحات بیشتری درباره خیابانی که باید بروی( و قبلا اسم آن روی تابلوی موجود در دوراهی نوشته بود) به تو بده ولی با اسامی جدیدی روبرو می شوی که هیچ اشتراکی با اسامی سر دوراهی ندارد و معلوم نیست چه خاکی باید به سرت بریزی.
حالت4: آدرس را می پرسی و با هزار انا انزلناه می روی وبعد متوجه می شو که این خیابانی که به تو آدرس داده اند یک طرفه یا مسدود به خاطر طرح حرم است.
نوضیح آنکه تمام مصیبت های فوق درباره اتوبان ها وخیابان های اصلی مشهد است و نه خیابانهای فرعی!!!
:Episode 5
یه زیر زمین تو حرم امام رضا
مدتی بود که با خودم عهد کرده بود که تا وقتی یخده گیر های خودم را بر طرف نکرده ام به کسی گیر ندم و نرم تو خط و پر این سیاسیون مخصوصا تو حرم ها (آخرین بار این محتمشی لجن رو تو حرم حضرت ابالفضل دیده بودم ولی چون اماده نبودم نتونستم اون طوری که باید حقش رو کف دستش بذارم و وقتی جملاتم رو ردیف کردم که بگم هر چی دنبالش کشتم پیداش نکردم وافسوس خوردم)
دیدم یه جایی هست مثل ضریح و یه عده ای التماس دعا دارن بش. یه کمی عقب وایسادم و دقت کردم ببینم که نوشته ای هست که صاحب ضریح کیه ولی چیزی پیدا نکردم. دیدم یه نفر از لای جمعیت اومد بیرون . رفتم جلو و پرسیدم که این قبر کیه؟ یارو شوکه شد و گفت خب همون امام رضا ست دیگه!!! گفتم ما که هر موقع می ریم امام رو اون بالا می بینیم این دیگه چیه!!! گفت که ادامه ضریح که اومده زیر. یارو با نگاه عاقل اندر سفیهی که به من می کرد از من دور شد. من خودم رو به شبکه های ضریح رسوندم و یه نگاهی کردم ببینم که سنگ قبری یا چیزی هست که امتداد اون تا بالا رفته باشه. دیدم اثری نیست و گفتم بیخیال. این دیگه چه صیغه ای. من که هر وقت میریم مشهد با خود امام رضا وضریح اصلی کار دارم و بیخیال علمای ربانی دور وبر هستم چه برسه به این شبکه وضریح خالی!!!
از لای جمعیت اومدم بیرون که چشمم به شیخ تقی رهبر نماینده اصفهان افتاد که مشغول نماز بود. اول طبق عادت گفتم برم جلو ولی بعد یاد عهد خودم افتادم و گفتم بذار برم جلو و یه التماس دعا بگم. جلو رفتن والتماس دعا گفتن همان و اصرار حاج آقا بر نشستن من و بحث کردن با من همان!!! من که دیگه دیدم باید فرصت رو غنیمت شمرد وشاهد اقبال را در اغوش کشید گفتم حاج آقا شنیدم که این طرح نظارت بر نمایندگان را دارین توش آب می کنین میره و فکر نکنم نظر اقا این بوده که شما دارین دنبال می کنیم. ایشون هم که دید چه غلطی بزرگی کرده که به من گفته بشینم و حرف بزنم خودش رو جمع کرد و گفت این طوری که شما میگین نیست و ما داریم کار می کنیم تا طرح پخته بشه و از این حرف ها...
گفتم حاج آقا ما می ترسیم اونقدر بپزه که بسوزه ومردم ناراضی هستن ، آقا هم همین طور ....شما بروید دربین مردم و ببینید که چی میگن. این جمله" شما بروید دربین مردم و ببینید که چی میگن " مثل پتکی بود که خورده بود تو عماعه حاج اقا و بعد هم توی سر مبارک. در صدم ثانیه ای بر افروخته شد و گفت ما نماینده هستیم ویعنی بین مردم هستیم و خبر داریم از حرف مردم و جدا از مردم نیستیم و.... دیدیم که اوضاع داره خراب میشه و ما اومده بودیم رد بشیم ولی حالا موتور حاج اقا را داشتیم می کنیدیم و می بردیم. دیدم که اگر خودم دست به کار نشم موتورشون دور ور میداره و میسوزه. این شد که کانال رو عوض کردم و گفتم نه حاج اقا ما که شما را میشناسیم و خودمون هم اصفهانی هستیم و وقتی شما بیان نماز جمعه ما دست از پا نمی شناسیم. بعد هم ادامه دادم اصلا من خودم رفیق فابریک اخوی هاتون هستم وبیخیال.... گفتم بالاخره ما جوون هستیم وعجله داریم و می خواهیم یه طرحی زود به نتیجه برسه ولی شما ماشالا کوهی از تجربه هستین و با صبر کار رو جلو می برین و نباید شما از حرف من جوون جاهل ناراحت بشین. شاخ ها رو که خوب کردم تو جیب حاج اقا دیدم که لحظه به لحظه آرام تر شد و گفت بله همین طوره وباید صبر کرد...وخیلی زود گفت کاری ندارین من وعده دارم وباید بروم. توی دلم گفت آخه مرد حسابی من که از اول هم کار نداشتم. خودت به من گیر دادی و بعد هم خودت جوش آوردی....

:Episode6
روز آخر – جلوی حرم امام رضا
من: امام رضا دمتون گرم سفر خیلی خوبی بود و خیلی حال دادین هرچند که من گیج بودم ونمی دونستم باید چی می گرفتم ولی هر چی لازم بوده می دونم که خودتون دادین و اصلا من که چیزی نمی خواستم اومده بودم خودتون رو ببینم (امام رضا: آره جون خودت) والان هم یه تعدادی خواسته دارم که می دونم یادم رفته .بی زحمت شما که ما را یه روز دیر تر جز زائرات حساب کردی بیا و حالا هم یه 2-3 روزی از اون ور بیشتر وقت بده و ما رو جز زائرات قبول کن تا خواسته ها و التماس دعای دوستان را لیست کنم و از اصفهان براتون بفرستم. در همین حین بود که آقای فقیهی مرکز مدیریت حوزه اومد با پسرش از جلوم عبور کرد وگفتم امام رضا دیدی شاهد از غیب رسید. مثلا همین حوزه وفیلمی که این آقای فقیهی سر ما در اورده و تئاتری که من سر اونا در اوردم یه نمونه که من یادم رفته بود. چند بار با صدای بلند گفتم " الحوزه الحوزه الحوزه" یعنی امام رضا یا این حوزه را از شر ما راحت کن یا ما رو از شر حوزه.
خلاصه آنکه:
گاهي گمان نميکني وميشود/گاهي نميشودکه نميشود/
گاهي هزاردوره دعا بي اجابتست/گاهي نگفته قرعه به نام توميشود/
گاهي گداي گدايي وبخت نيست/گاهي تمام شهرگداي توميشود
آفتاب معرفت وبسایتی است متعلق به گروه فرهنگی معرفت ، که به تبادل نظر پیرامون موضوعات فرهنگی و سیاسی مختلف میپردازد.