هرکی از کنارش رد می شد ، از دست‌ها و لباس‌های تمیز و لوازم واکس اندک و تازه‌ اش متوجه می‌ شد که این مرد واکسی نیست و شاید روز اولیه که این کار رو داره تجربه می‌کنه .
مردم که رد می‌شدن ، خیلی آروم می‌گفت : « واکسیه » .
از اون حرفهایی که آدم وقتی میگه دلش نمی‌خواد کسی بشنوه …
آری ، روزگار غریبیست ...