روزگار غریبیست ...

هرکی
از کنارش رد می شد ، از دستها و لباسهای تمیز و لوازم واکس اندک و تازه
اش متوجه می شد که این مرد واکسی نیست و شاید روز اولیه که این کار رو
داره تجربه میکنه .
مردم که رد میشدن ، خیلی آروم میگفت : « واکسیه » .
از اون حرفهایی که آدم وقتی میگه دلش نمیخواد کسی بشنوه …
آری ، روزگار غریبیست ...
مردم که رد میشدن ، خیلی آروم میگفت : « واکسیه » .
از اون حرفهایی که آدم وقتی میگه دلش نمیخواد کسی بشنوه …
آری ، روزگار غریبیست ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 2:48 توسط عمادطیبی
|
آفتاب معرفت وبسایتی است متعلق به گروه فرهنگی معرفت ، که به تبادل نظر پیرامون موضوعات فرهنگی و سیاسی مختلف میپردازد.